|
من اکنون ایستاده ام خود را می نگرم که دارم از پس تکه های ابر نمودین خویش سر می زنم . طلوع خود را می نگرم و خود را به نرمی و رضایت، غرق لذت و امید، تسلیم او می کنم . او که مرا در خود می مکد و همچنان ساکت می مانم تا تمام شوم ! نسیم امید بر چهره ام می وزد و من ، نشئه ی مطبوع نیست شدن هایم ، غرقه در شکر و اشک، در انتظار آنم که از آن پـُر شوم . احساس می کنم که آنچه اکنون در من می جوشد ، سراپایم را فرا می گیرد، تمام "هستن"م را لبریز می کند . همه ی لکه هایی را که از اثر انگشت های طبیعت بر دیواره های "بودن"ممانده بود ، می زاید . مرا در خویش می شوید . دیگرم می سازد و من ، گرم از این لذت درد آمیز تولد خویش ، ساکت مانده ام . اما نمی دانی ! این که در من فرا می رسد به عظمت همه ی این هستی است ، چه می گویم؟ به عظمت ابدیت است . به عظمت مطلق است و به هراس بی کرانگی! سنگینی آفرینش را دارد و جلال خدا را و بودن من ، این قفس تنگ و ناتوان ، گنجایش آن را ندارد . احساس می کنم که در خود فرو می شکنم ، نمی دانم چیست ؟ اما بی تابم .
نوروز همه تون پیروز!!!!!
این بحث خیلی جدی ایه.....!پس جدی بهش جواب بدید!!!!! از دکتر چی فهمیدین؟(می دونم قابل درک نیستن.) فکر می کنین من و شما واقعا" امروز برای حفظ راه دکتر چی کار بایدبکنیم؟؟؟؟؟
حسین(علیه السلام) بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود.افسوس که به جای افکارش زخم هایتنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند. دکتر علی شریعتی
اربعین رو تسلیت می گم....
آزادی، در دامن اسارت می زاید ، در زنجیر رشد می کند ، از ستم تغذیه می کند ، با غضب بیدار می شود ... های ، این سرنوشت آزادی است ! (صفحه ۹۸)
تو ای حسین ! با تو چه بگویم ؟ " شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل " و تو ای چراغ راه ، ای کشتی رهایی ، ای خونی که از آن نقطه ی صحرا ، جاودان می تپی و می جوشی ، و در بستر زمان جاری هستی ، و بر همه ی نسل ها می گذری ، و هر زمین حاصل خیزی را سیراب می کنی ، و هر بذر شایسته را در زیر خاک می شکافی و می شکوفانی ، و هر نهال تشنه ای را به برگ و بار حیات خرمی می نشانی ، ای آموزگار بزرگ شهادت ! برقی از آن نور را بر این شبستان سیاه و نومید ما بیفکن ! قطره ای از آن خون را در بستر خشکیده و نیم مرده ی ما جاری ساز ! و تفی از آتش آن صحرای آتش خیز را به این زمستان سرد و فسرده ی ما ببخش ! ای که " مرگ سرخ " را برگزیدی تا عاشقانت را از " مرگ سیاه " برهانی ، تا با هر قطره ی خونت ، ملتی را حیات بخشی و تاریخی را به تپش آری و کالبد مرده و فسرده عصری را گرم کنی ، و بدان جوشش و خروش زندگی و عشق و امید دهی ! ایمان ما ، ملت ما ، تاریخ فردای ما ، کالبد زمان ما ، " به تو و خون تو محتاج است . " (صفحه ی 261)
آه ! که چقدر فاصله ی ما دور است . فکر می کنم هیچ وقت نترسی و من در کنار این دنیا تنها بمانم و تو همیشه منظره ی من باشی و در پیش چشم های من ، در سینه ی چشم انداز من ، قبله ی نگاه من و هیچ وقت نه در کنار چشم های من ، هیچ وقت در این زاویه همواره تنها خواهم بود بی تو تو را خواهم دید و آن گاه چه بگویم به یک نابینا ، یک بیگانه ، یک دور دست که چه ها می بینم؟ (صفحه ی 83)
خب بعد از یه غیبت کاملا" کاملا" طولانی!!!! از این به بعد می خوام از اشعاری که می نویسم، شوالی رو که برام پیش میاد طرح کنم! ای که هوای من شده ای ، دم زدن در تو حیات من است . ای که در گذرگاه عمر ، تو را یافته ام ، تو مرا می شازی و من تورا می سازم. تو مرا می سرایی و من تو را می سرایم. تو مرا می تراشی و من تو را می تراشم . تو مرا می نگاری و من تو را می نگارم. من تو را بر صورت خویش می سازم ، و از روح خویش در تو می دمم که همانند منی ، که خلیفه ی منی ، که امانت درا منی . اما افسوس ، افسوس که تو در زمین نیستی ، تو بر زوی زمین نیستی . زمین از آن ما نیست ، زمین از آن دیگران است . بر روی این خاک ، هر دو غریبیم ، هر دو بی کسیم ، هر دو اسیریم . خب حالا سوالم اینه که منظور از "تو" اینجا کیه؟
همین فردا یا پس فردا به روز می کنم! از غیبتم معذرت می خوام!!!!
سلام به همه ی شماهایی که همیشه میاین اینجا و مطالب من رو می خونین البته مطالبی که من فقط می نویسمشون! با باز شدن مدرسه ها دیگه کم فرصت دارم واسه به روز کردن! اینبار با یه پست جدید اومدم!با یه سوال! شما هایی که اینجا رو می خونین!! شماهایی که سعی دارین با دکتر شریعتی آشنا بشین مثل من!! " چی از دکتر فهمیدین؟چقدر درکش کردین؟چقدر حسش کردین؟" ببخشید من انقدر صمیمی می نویسم...قصدم چیز دیگه ایه وگرنه می گفتم ایشون!!! چیزایی که فهمیدین رو در اختیار بقیه قرار بدین تا اونا هم یاد بگیرن!!خودمم جزو بقیه م!!!!
این شعر هم از اون شعراییه که آدم رو دگرگون می کنه! و آن گاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم و مرا صدفی که مرواریدم تویی و خود را اندامی که روحت منم و مرا سینه ای که دلم تویی و خود را معبدی که راهبش منم و مرا قلبی که عشقش تویی و خود را شبی که مهتابش منم و مرا قندی که شیرینی اش تویی و خود را طفلی که پدرش منم و مرا شمعی که پروانه اش تویی و خود را انتظاری که موعودش منم و مرا التهابی که آغوشش تویی و خود را هراسی که پناهش منم و مرا تنهایی که انیسش تویی و ناگهان سرت را تکان می دهی و می گویی : نه ، هیچ کدام . هیچ کدام این ها نیست ، چیز دیگری است . یک حادثه ی دیگری و خلقت دیگری و داستان دیگری است و خدا آن را تازه آفریده است . من آخرشو نفهمیدم منظورشون چی بوده؟! اگه فهمیدین به منم بگین.... . البته لطفا"!!!!
|
About![]()
ابر مردی که عشقش را Archivesفروردین 1388اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 Links
قصیده ای برای غزل(همیار) |